X
تبلیغات
تنهایی یعنی من


تنهایی یعنی من

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکی از دوستام حالش بده و الآن تو بیمارستانه

2تا عمل داره

حتما واسش دعا کنید

نوشته شده در Tue 8 May 2012ساعت 14:2 توسط مهسا| |



ادامه مطلب
نوشته شده در Tue 17 Apr 2012ساعت 0:2 توسط مهسا| |

دوستای خوبم

لطفا نظراتتون رو اینجا بگید

ممنون

نوشته شده در Sat 7 Apr 2012ساعت 0:4 توسط مهسا| |

چهره ی عاشق را در مرداب دیدن  , زیباست

گل تنهای عاشق را بین خار های فراوان دیدن  ,  زیباست

تکه ابر مستی را بین آسمان دیدن  , زیباست

نور محوی را در تاریکی ها دیدن ,  زیباست

لکه خون ها را بر روی زمین دیدن ,  زیباست

گریه چشمان بین باران دیدن   , زیباست

همه چی زیباست به جز لحظه ای که بفهمی زشت چیست

زشت یعنی فرق بین روح های  ما

نوشته شده در Thu 23 Feb 2012ساعت 14:28 توسط مهسا| |

برای آرام شدن به سالوا نیاز دارم

سالوا

مرا در آغوش بگیر,طوری که بزرگی ات را حس نکنم

مرا بپوشان طوری که نازک بودنت مرا متوجه خود نسازد

مرا با لبانت لمس کن طوری که لبان سردت را گرم بشنوم

مرا آرام کن

حال طوفان درونم بیدار شده

مرا آرام کن

باران هایم را بپذیر,و تاریکی ام  و مرا آرام کن

سالوا

چشمان بی رنگت را دیدم,وجسم بی فروغت را                    مرا آرام کن

سالوا

لبان خفته ات را بگشا و بگو بی گناهم                                میخواهند مرا دار بزنند

سالوا

من در زندان به سر میبرم

مرا آرام کن

نوشته شده در Sat 21 Jan 2012ساعت 23:48 توسط مهسا| |

کلاغ زیر باران یعنی حرفی که کسی درکش نمیکنه

کلاغ زیر باران یعنی فکری که پیچیده س

کلاغ زیر باران یعنی کاری که به نظر تموم شده به نظر میرسه

کلاغ زیر بارن یعنی سیاهی در آب غرق شده

کلاغ زیر باران یعنی چی؟؟؟؟


نوشته شده در Sun 8 Jan 2012ساعت 21:10 توسط مهسا| |

زندگی تلخه

خیلی تلخ

تاریکه

غمگینه

هوای دورش سنگینه

زندگی که پلک ها توش باز نمیشه

دهن حرکت نمیکنه

بدن بی حسه

زندگی که توش تنهاییه

این که اسمش زندگی نیس

راه نجات فراره

فرار از روح

ولی روحمو میپرستم

رهاش نمیکنم

باید به گور رفت

با روح......

 

 

نوشته شده در Mon 28 Nov 2011ساعت 18:44 توسط مهسا| |

همه ی بچه ها دوس دارن بزرگ شن

چون وقتی بجه باشن ذات پلیدشون نمیذاره کاری بکنن

کاش همیشه بجه باشیم....

نوشته شده در Sat 5 Nov 2011ساعت 17:37 توسط مهسا| |

بال هایی آزاد

  در میان ابر ها

    جدایی روح از جسم

      رها شدن از سیاهی ها

        و رفتن به سوی تاریکی ها

.

و چه اندوهگین,شروعی ذوباره

زمانی که به اوج میرسی

همه چیز نابود میشود...

.

پر هارا میگیرند,پرواز را میگیرند,اوج را میگیرند,زندگی را میگیرند...

.

.

و هرچه در ذهنم است را....................................

و چه اندوهگین

نوشته شده در Thu 22 Sep 2011ساعت 18:31 توسط مهسا| |


ادامه مطلب
نوشته شده در Fri 2 Sep 2011ساعت 16:19 توسط مهسا| |

یک بار به مترسکی گفتم:"خسته نشده ای از اینکه تک و تنها در این کشتزار نشسته ای؟"

گفت:"من از ترساندن بسیار لذت میبرم.برای همین از کارم راضی ام وخسته نمیشوم."

کمی فکر کردم و گفتم:"راست میگویی,زیرا من نیز پیش تر این تجربه را داشته ام."

گفت:"تو اشتباه میکنی,برای اینکه طعم چنین لذتی را کسی نمیفهمد;مگر اینکه مثل من تنش پر از کاه باشد."

.

اینجا بود که من از پیش او رفتم.در حالی که نفهمیده بودم آیا از من تعریف کرده بود یا بدم را گفته بود.

.

.

.

.

یکسال گذش و در این فاصله مترسک فیلسوف و علامه شده بود.

.

وقتی بار دیگر از کنارش گذشتم دیدم دو کلاغ زیر کلاهش آشیانه میساختند.

جبران خلیل جبران

نوشته شده در Tue 30 Aug 2011ساعت 18:38 توسط مهسا| |

شب ها امیدم را زنده میکنم..

امید دیدار..

و هرشب چشمانم تر میشود.هرشب دلتنگ تر میشوم.هر شب از اندوخته ی صبرم میکاهد.....

هرشب....

و اگر ادامه دهم نابود میشوم.

نابود میشوم بدون اینکه حرفم را گفته باشم.

نمیروم چون امیدم هرشب زنده تر میشود.ولی حیف...

فقط امیدم زنده میشود بدون اینکه بفهمی اینجا طوفانی آرام خفته است.......

واگر این طوفان زنده شود میمیرم..

پس برگرد.....

دردی روحم را فرا گرفته.روحم خسته است.به کمی آرامش احتیاج دارد.

کمی....

نوشته شده در Fri 26 Aug 2011ساعت 14:48 توسط مهسا| |

نگاه ها به سویم نشانه میگیرند...

گوش ها به سویم بر میگردند...

دهان ها به سویم باز میشوند و حرف هایشان به سویم رژه میروند.

میگویند کفر میگوید و مرا دیوانه خطاب میکنند.

مرا به زندان تنهایی می اندازند و نگاه ها و گوش ها و دهان ها و حرف های اطرافیانم را از من میگیرند.

مرا به مضحکه میگیرند وقتی میگویم:"خدایم با من حرف میزند."

همه دور میشوند...

چون میترسند مثل من باشند.میترسند چون من حقیقت را میگویم.حقیقت را میگویم تا آن ها بفهمند.آن ها بفهمند و مرا درک کنند.

اما همه ترسو هستند....

نگاه ها را میگیرند چون من نمونه ی بارز حرف هایم هستم.

گوش ها را میگیرند چون حرف های من نمونه ی بارز عقل من است.

دهان ها و حرف ها را میگیرند چون میگویند من ارزش شنیدن حرف هایشان را ندارم.

و من در پاسخ فقط میخندم....

مگر پاسخ دیوانگی خنده ای بیش نیست؟؟؟؟!!!!

 

نوشته شده در Sat 20 Aug 2011ساعت 15:27 توسط مهسا| |

روزی از عابری پرسیدم:زندگی چیست؟

خندید و رفت.

از عابری دیگر پرسیدم;او نیز خندید و رفت.

و از عابر دیگری پرسیدم و پاسخ او جز خنده چیزی نبود.

بعدها هر سه عابر را دیدم;در صبح عابر اول را دیدم که می گریست و میگفت:عارفی خوب است و من لایقش نیستم.

در ظهر عابر دوم را دیدم که او هم در حالی که می گریست گفت:عاشقی خوب است و من لایقش نیستم.

تازه شب شده بود که عابر سوم را دیدم;در حال گریستن بود و گفت:شهرت و مادیات خوب است ولی من لایقش نیستم.

.

.

.

.

آخر شب که به روز پر مشغله ی خود نگاهی کردم,فهمیدم:

"هر سه عابر یک شخصیت بودند.شخصیتی که خدایش را به خاطر عشقش و عشقش را به خاطر شهرتش از دست داده بود.اما شهرتش را برای چه از دست داده؟؟؟؟؟؟؟

شاید برای روحی که لایق هیچ چیز نبوده..."

Alone in the night - Roma, Rome

 

نوشته شده در Thu 18 Aug 2011ساعت 1:26 توسط مهسا| |

رهایم ساز از مه آلودگی ها‏...

‏شادم ساز با تاریکی ها‏...

‏بپوشانم با خوبی ها‏...

‏به اوج ببرم با باران ها‏...

‏زیبایم ساز با نگاه ها‏;‏آرامشم ده با یاد ها‏...

‏بخوابانم با سکوت ها‏...

‏صدایم زن با اشک ها‏...

‏و مرا به آسمان ببر با بوسه های خود.به امید تو....

نوشته شده در Fri 5 Aug 2011ساعت 0:41 توسط مهسا| |

مطمئنم عرفان هیچوقت چشمش به این وبلاگ نمیخوره,ولی تولدشو بهش  تبریک میگم‏!‏

نوشته شده در Wed 3 Aug 2011ساعت 21:35 توسط مهسا| |

کاشکی بارون بباره و دلمو پاک کنه.

کاشکی خورشید به دلم نتابه و فقط شب زمانش رو پر کنه.

شب بارونی.......................

تنها زیستن بین پاکی وسیاهی.اما نه اون سیاهی که همه لقب پلید رو بهش دادن..

اون سیاهی که به آدم کمک میکنه آرامش داشته باشه و بتوننه به خودش فکر کنه.به زندگیش.............

کاری که من بعد از 15سال تازه دارم انجامش میدم.برای خودم و زندگیم,زندگی میکنم.

تازه معنی زندگی رو فهمیدم.

زندگی یعنی:پاک بودن همراه چیزی که همه پلید اونو خطاب میکنن با چاشنی عمل.!!!!!!

نوشته شده در Sat 30 Jul 2011ساعت 14:53 توسط مهسا| |


نمي‌خوام الکي‌ مثل بغلي تز بدم
نمي‌خوام مثل بغلي الکي‌ حس بدم
احتياجي‌ نداره بيارم اسمشم
بکن فکر يکم يا دوباره بهت بگم
نوشتن عشق من کي‌ نوشت مثل من
مي‌خوام از حس بگم مي‌خوام از دل بگم
توي خماري خود روي موج ول بشم
معلق روي ورقه بشم نصف شب
دود سنگيني‌ دورمه نصف وقت
نصف ديگشم وقت ندارم چت بشم
هر کيه ضد من نکنه فکرشم
ميپيچمت تو کفنت عرفانه اسم من
همينه عشق من هميشه شعر بگم
هميشه عشق من شنيده شعر من
بيرون از جسم و تن بتونن حس کنن
جونم مال تو روحمو به کي‌ من بسپارم

(عرفان)

 

نوشته شده در Fri 29 Jul 2011ساعت 15:32 توسط مهسا| |

ساعت00:00است.نمیدانم چه زمانی را به آن اختصاص دهم.دیروز و امروز و یا امروز و فردا!

باران میبارد.نه آن بارانی که به شیشه ی پنجره میکوبد ونه آن بارانی  که با نم نم آدمدنش حوصله ی آدم را سر میبرد.

به بیرون از خانه میروم و زیر باران قدم میزنم.باران هوای اطرافم را مانند ذهنم پاک کرده.به زندگی ام می نگرم,به تنهایی ام..

قدم هایم را آهسته تر برمیدارم,یک لحظه می ایستم و برروی زمین خیس میخوابم.نگاهم را به آسمان گره میزنم.

امشب چشمان آسمان مانند چشمان من خیس است.

نوشته شده در Wed 27 Jul 2011ساعت 12:1 توسط مهسا| |

میگم:با بقیه فرق دارم.

میگن:مغروری.

میگم:شما نمی فهمید من چی میگم.

میگن:مغروری.

میگم:من یه چیزی میدونم که فقط عده ی کمی ازاون خبر دارن.

میگن:چرت و پرت نگو جدیدا,خیلی مغرور شدی.

میگم:من به یه چیزی رسیدم,مثل یه شناخت.

میگن:دیوونه شدی.خیلی مغروری.

من دیگه حرف نمیزنم.چون اونا نمی فهمن من چی میگم.اگه اونا مثل من بودن,می فهمیدن منظورم چیه و الآن تنها نبودم و برای شما نمی نوشتم.

نوشته شده در Fri 22 Jul 2011ساعت 15:7 توسط مهسا| |

عاشق روی گونه سرد شب

دیوونگی باهام میمونه تا مرگ من

مرگ من , مرگ من

برگرد بعد ترک من

بکنن حرف من درک یکم

ببینن قبل من , فرق من

مرگ من تا مرگ من

حالا دارن وقتشم خط با حرف

فقط میخوام وقت یکم با خط من

تا ببینی خط به خط به خط بشم        (عرفان)

نوشته شده در Thu 21 Jul 2011ساعت 9:36 توسط مهسا| |

زندگی یعنی رویای پاک,یعنی وجود انسان,یعنی مال خود بودن!!!!!!!!!!!!!!!!

اطرافیانم توقع دارند مثل آنها باشم ولی زندگی متعلق به منه و خودم تصمیم میگیرم چطور باشم.من تصمیم میگیرم مثل اونا نباشم و پاک زندگی کنم ولی چنین چیزی برای اونا قابل هضم نیست.اونا از من میخوان واسه مسائل کوچیک ذهنمو مشغول کنم,من مثل اونا نیستم و نمیخوام باشم.من برای تجلی خودم زندگی میکنم و هروقت احساس کنم که دارم از هدفم دور میشم زندگیو ادامه نمیدم.عمر کوتاه بهتر از اینه که بخوای حرفای بقیه رو به آسونی بپذیری و یه مشت آدم پست ازت تعریف کنن.

نوشته شده در Tue 19 Jul 2011ساعت 14:56 توسط مهسا| |

و در اوج تنهایی مینویسم از آنچه دلم میگوید

پرسیدم:چطور بشناشم کسی که مرا میفهمد؟

دلم میگوید:محو شو.

میپرسم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگوید:محو باش تا کسی جای خالیت را حس کند.

میگویم:اینجا همه بی احساس اند,برای کسی بود و نبود من فرقی نمیکند.

میگوید:ولی برای آن کس که تورا درک میکند فرق میکند.

میگویم:حرف تو درست,چطور پیدایش کنم؟

میگوید:لازم نیست پیدایش کنی,به محض اینکه کمبود تورا حس کند به تو برمیگردد.

وآن زمان است که من کمی به آرامش میرسم,تا آرامش کامل کیلومتر ها راه است.

نوشته شده در Sat 16 Jul 2011ساعت 9:54 توسط مهسا| |

و چه سخت است هنگامی که مرا بی احساس میخوانند در صورتی که سرشار از احساساتم.وچه سخت  است هنگامی که تنهاام ولی ملتی احمق اطرافم پرسه می زنند.و چه سخت است هروقت که میخواهی نمیتوانی گریه کنی.و چه سخت است نمیتوانی آن طور که میخواهی با خدایت باشی.و چه سخت است به آن چیزی که میخواهی نمیرسی.و چه سخت است است هنگامی که فراموش میشوی.و چه سخت است تورا نمیبینند و درکت نمیکنند.و چه سخت است ورق زدن زندگی من.و چه سخت است عمر با ارزش را سپری کردن.و چه سخت است صبوری و تحمل.و چه سخت است دلتنگی.و چه سخت است هنگامی که فرا میخوانی ولی شعاعت را هوا پر میکند.و چه سخت است سخنی را که باید بشنوی را نمیشنوی.و چه سخت است فهماندن به دیگران که من تنهاام.و چه سخت است بیداری روح من درحالی که روح های دیگر خوابند. و چه سخت است گذشتن از پل سختی ها...
نوشته شده در Fri 8 Jul 2011ساعت 15:33 توسط مهسا| |

تنهایی بی پایان است.تنهایی را درون من میتوان جست.درون من که بی حس نشسته ام و مینویسم.تنها خدایم و نوشته هایم با من هستند.من در باطن و در وجود تنها نیستم.من در ظاهر تنها ام.!.

تنهایی یعنی اینکه الآن مینویسم و همه فکر میکنند خوابم.تنهایی یعنی من هرشب در اتاق خود گریه میکنم و هیچ کس نمیفهمد.تنهایی یعنی اینکه تنها روح من بیدار است و بقیه روح ها خواب اند.تنهایی بامن شکل گرفته و حال قسمتی از وجودم شده.تنهایی یعنی من.منی که هیچ کس حرفم را درک نمیکند.تنهایی یعنی ذهن بزرگ من وذهن کوچک دیگران.تنهایی یعنی درک و حس من وحماقت دیگران.تنهایی یعنی بدون یارو دوست در این بدی ها.تنهایی من بزرگ است.بزرگ است که هر لحظه از وجودش رنج میکشم و هر لحظه آزرده میشوم.تنهایی یعنی من.منی که ذهنم پاک است.منی که مجزای بقیه ام.تنهایی یعنی اشکی که الآن میریزم.تنهایی یعنی ترس از ورود کسی به اتاق.تنهایی یعنی این!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در Sat 2 Jul 2011ساعت 11:36 توسط مهسا| |

با نوشتن افکارم احساس نوعی آسودگی میکنم.تا حالا در زندگی دفتر یادداشت روزانه نداشته ام.دیگر خیلی دیر شده است.نه!قصدم نوشتن خاطرات نیست بلکه هروقت میلم کشید فکرهایی را که در ذهنم میجوشد به روی کاغذ می آورم.مسلما برای حالم مفید است.نوشتن نجاتم میدهد.از پنجشنبه تا امروز حالم بهتر است.به مجرد اینکه کمتر رنج میکشم همه چیز به نظرم خوب و زیبا می آید...
بکوش تا اندک اندک شخصیت واقعی خود را بیابی.بسیاری از مردم دیر به این مرحله میرسند و بسیاری هرگز نمیرسند.صبور باش.عجله ای در کار نیست.باید مدت ها جست و جو کنی تا بدانی کیستی ولی چون حس کردی که خودت را یافته ای آن وقت همه ی جامه های عاریت را به دور بیفکن.

خانواده ی تیبو-روژه مارتن دوگار

نوشته شده در Fri 1 Jul 2011ساعت 18:49 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin